۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۵:۴۰:۳۱

كرامت حضرت عباس (ع)درنجات مردي كه از بالاي گنبد او سقوط كرد

نويسنده: باقر شريف قرشي
«سيد جاسم طوير جاوي» براي من روايت كرد در حالي كه بر منبر بود و گفت: در شهر كربلا مردي به اسم «حاج عباس سلماني» بود. يك روز مشغول تميز كردن مهتابي هاي داخلي در بالاي قبه ي مطهره ي مولا ابوالفضل العباس (ع) بود، در يك لحظه پايش لغزيد و از بالاي گنبد به زمين سقوط كرد پس از آنكه سرش در اثر برخورد با زمين شكافت مردم گفتند او مرده است ولي فوراً او را براي معالجه به بيمارستان بردند كه شايد زنده باشد. در روز صبح بعد يكي از آشنايان با من تماس گرفت و به من گفت: حاج عباس شفا پيدا كرده است وقتي من اين خبر را شنيدم گمان كردم او با من شوخي مي كند. گفتم: كجا آن مرحوم را دفن مي كنند؟ به من گفت: به خدا قسم او شفا گرفته و در قيد حيات است و مي تواند از بيمارستان برود بيا خودت آن را ببين. فوراً من به بيمارستان رفتم و با دو چشم خودم ديدم كه شفا يافته است و شير مي خورد و پزشكش به نام هادي عباسيچي در كنار اوست. و به من گفت: اي سيد وقتي حاج عباس را پيش من آوردند توانستم بفهمم كه دو تا پنج دقيقه ي ديگر مي ميرد. چون چيزي نبود كه به حساب بيايد. حاج عباس براي من اظهار كرد وگفت: آقا نمي دانم بعد از سقوط چه حادثه اي اتفاق افتاد. من براي خودم تصور مرگ را كردم و اينكه زمان آن نزديك شده و در زمان سقوط، مردي را ديدم كه عمودي در دست داشت و به من گفت تسليم شو، تسليم شو، به او گفتم من مرد فقيري هستم و زن و چند بچه دارم، آن ها كسي را ندارند مرا به خود واگذار. دوباره گفتار خود را تكرار كرد و در اثناء اين گفت و گو عباس (ع) را ديدم كه مرا از دور صدا زد و نزديك من آمد و به مرد گفت از او دور شو، به زودي مي بيني كه اين مرد سرش شكافته آن گونه كه سر من در روز طف به سبب دفاع از قداست و شرف محمدي اصيل شكافته ش، پس او را رها كن. او مرا رها و از من فرار كرد. ابوالفضل العباس(ع) به سر من دست مي كشيد و به من گفت: اي حاج عباس بلند شو تو شفا گرفتي و هيچ مرضي نداري و عصر امروز از بيمارستان خارج مي شوي ولي آنجا يك لامپ كوچك در مناره ي شرقي از حرم من خاموش شده است از حرم من برو و آن را روشن كن و نگذار چراغ هاي ما خاموش شود و اين چيزي است كه دشمن را خوشحال مي كند.
منبع:مجله راه قرآن شماره 22

ادامه مطلب
۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۵:۳۹:۴۰

كتاب هايي در مورد حضرت اباالفضل (ع)

1-ابطحي، مير سيد علي، حضرت اباالفضل؛ مظهر كمالات و كرامات، قم، چاپ اول، 1376.
2-اشتهاردي، محمد مهدي، پرچم دار نينوا، قم، انتشارات مسجد جمكران، چاپ اول، 1376.
3-بدرالدين، حسين، قهرمان بني هاشم؛ ظهور عشق اعلي، تهران، انتشارات مهتابي ، 1382.
4-بهشتي، احمد، قهرمان علقمه، تهران، نشر اطلاعات، چاپ اول، 1374.
5-رباني خلخالي، علي، چهره درخشان قمر بني هاشم؛ ابوالفضل العباس، جلد اول، قم، انتشارات مكتب الحسين (عليه السلام)، چاپ چهارم، 1376.
6-رضايي، سيد عبدالحسين، قمر بني هاشم، مشهد، انتشارات مشهد، چاپ اول، 1351.
7-صادقي اردستاني، احمد، زندگاني حضرت ابوالفضل ، تهران، نشر مطهر، 1374.
8-عطار، محمد حسين، حماسه پرچم دار كربلا، تهران، انتشارات مؤلف ،چاپ اول، 1377.
9-موسوي المقدم، سيد عبدالرزاق، سردار كربلا؛ حضرت ابوالفضل العباس(عليه السلام)، ترجمه: ناصر پاك پرور، نشر مولود كعبه، چاپ سوم، 1375.
10-نجفي، شيخ محمد ابراهيم، خصايص العباسيه، تصحيح و تحشيه: حسين عمادزاده، تهران، بي تا.
منبع: اشارات، شماره 123

ادامه مطلب
۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۵:۳۸:۴۸

زلال قلم در ميلاد حضرت اباالفضل (ع)

نويسنده: سيد حسين ذاكرزاده

فقط سراغ يكي ....

-طاقت نداشت غم بچه ها را ميان چشمانشان ببيند. براي همين از مولا خواست او را ديگر با اين نام نخواند و نام ديگري براي او انتخاب كند. از آن روز، فاطمه ديگر فاطمه نبود، بلكه «ام البنين» يعني مادر پسر ها بود.
-او بارش پنهاني چشمان مولا را بارها ديده بود. ناله هايش را هم زياد شنيده بود و آه محزوني كه با همه بي كلامي اش به اندازه تمام طول تاريخ حرف براي گفتن داشت؛ به ويژه وقتي از فاطمه (عليها السلام ) و پدرش ياد مي كرد. با اين حال، اين گريه حسابي نگرانش كرده بود، اين اشك ها و بوسه ها.
او آمده بود تا پسراني مثل شير، بي پروا به دنيا بياورد. آمده بود تا فرزنداني سالم، قوي و جسور به پدرشان تقديم كند، ولي انگار اين نوزاد، نقصي در دستانش دارد كه مولا آن قدر آنها را وارسي مي كند و اشك مي ريزد، مي بوسد و گريه مي كند.
-او به پسرانش سفارش كرده بود كه هيچ گاه حسن و حسين (عليه السلام) را برادر صدا نزنند. به آنها گوشزد كرده بود كه آنها پسران دختر پيامبر و سرور جوانان اهل بهشتند و اگرچه پدرشان يكي است، ولي از سوي مادر اشتراكي بينشان وجود ندارد تا آنان را برادر صدا بزنند. آنها فقط بايد بگويند آقا، سرور، مولا، همين و بس.
-چقدر اين پسر به پدرش شبيه بود؛ با همان ابهت و وقار، با همان بازوان و توان، فقط با قامتي كمي بلندتر. آن روز هم همه خيال كرده بودند مولا است كه در طليعه لشكر، آن چنان مي تازد، با همان زره بي پشت برتني كه هيچ گاه به دشمن پشت نكرده است. وقتي به سوي لشكرگاه بر مي گردد و نقاب از صورت بر مي گيرد، كسي جز پسر نيست كه هنوز نوجوان است. حالا اشك شوق در چشمان پدر مي جوشد.
-ديگر كار از كار گذشته بود. همه اين را مي دانستند. اگر شمشير زهر آلود نبود، به تنهايي نمي توانست مولا را از آنها بگيرد. دستان لرزاني با كاسه هاي شير پشت در انتظار مي كشيدند، ولي مولا فرزندانش را در تنهايي مي خواست. مثل هميشه سفارش به پرهيزكاري، پرهيزكاري، پرهيزكاري. مثل هميشه سفارش به يتيمان، يتيمان، يتيمان. مثل هميشه سفارش به نماز، همسايه، خويشاوندان و مثل هميشه سفارش به فرزندان درباره دو ريحانه پيامبر و نگاهي به صورت بزرگ ترين پسر ام البنين و ادامه نگاه بي فروغش به صورت نوراني ونگران پسر فاطمه (عليها السلام). مولا ديگر رمقي حتي براي نگاه نداشت. پس چشمانش را بست.
-خيلي ها دارند مي روند، خيلي ها هم مانده اند. اين قانون دنياست. عده اي بايد بروند تا بقيه بمانند، ولي حالا برعكس شده. قرار است آنها كه مي روند، تا ابد بمانند. مادر نگران است، براي همه. سفارش هايش را هم كرده است، ولي باز دلش آرام نمي گيرد. سال هاست اين صحنه را در ذهنش مرور مي كند. آخر ماجرا را هم مي داند. براي همين بيشتر نمي خواهد بماند. او كه هميشه فرزندان فاطمه (عليها السلام) را بر فرزندان خود مقدم داشته، حالا هم بيشتر نگران اوست تا پسرانش. مادر پسرها مي رود در حالي كه مي داند ديگر مادر پسرها نيست.
-در اين چند ماه، گفته هاي مولا مثل تصويري شفاف از جلوي چشمش عبور مي كردند. پيش از اينكه كاروان به مدينه برسد و صداي شيون از مردم برخيزد، او خودش را براي همه چيز آماده كرده بود. هر كسي سراغ كسي را مي گيرد؛ يكي سراغ پدر؛ ديگري ، برادر؛ ديگري ، شوهر ويكي سراغ همه كسش را مي گيرد. او فقط سراغ يكي را مي گيرد. هر خبري كه مي شنود، باز سراغ يكي را مي گيرد. برايش از پسرانش خبر آورده اند. از عباس رشيد كه تكه هاي بدنش را در حاشيه علقمه كنار هم چيده اند و به خاك سپرده اند.برايش از عون خبر آورده اند، از محمد، از عثمان. او فقط سراغ يكي را مي گيرد.
مادر پسرهايي كه ديگر نيستند، فقط مي نالد و مي گويد: «از حسين چه خبر؟»
تو متولد شدي، ولي نخست دست هايت به دنيا آمدند. دست هايت كه پيش از تولد تو در تمام هستي زبانزد بوده اند. دست هايت كه دست استغاثه تمام عالم به سوي آن هاست. دست هايت كه تاريخ را ساخته اند... خدا نخست دست هايت را آفريد... به آن دست هاي توفاني عاشقانه نگاه كرد و گفت: «اين دست ها بهترين دست هاي عالمند...» آنگاه تمام افلاك در برابر دست هايت به سجده افتادند. تمام فرشتگان بر دست هايت بوسه زدند. و خدا گفت: «براي اين دست ها مردي خواهم آفريد كه نامش را در آسمان ها دست به دست خواهند برد...«و خدا تو را آفريد، براي آن دست هاي بي بديل... دست هاي معجزه گر... .
دست هايت را دوست مي دارم كه با دست هاي خدا نسبت دارند و از ازل با ثار الله بيعت كرده اند؛ دست هايي كه تنها براي حمايت از آفتاب به زمين آمده اند براي آنكه پسر خورشيد روي زمين باشند. از تو تنها به همين دست ها كفايت مي كنيم و گره هاي كور روزگارمان را به آستانه مهر اين دست ها مي آوريم تا گشوده شوند. تا نمك گير شويم... تا از نو ايمان بياوريم... به تو... به عشقي كه تو را اين گونه شهره عالم كرد... و به خدايي كه اين عشق را آفريد... .
تو را عشق به اين روز انداخته اي ماه! تو را عشق چنين سرفراز كرده... وقتي كه سايه به سايه خورشيد، تمام راه هاي سخت را بپيمايي، وقتي كه چشم از خورشيد برنداري، وقتي كه خويش را وقف او كني، وقتي كه تمام هستي ات را در دست هايت بگذاري، تمام خودت را در دست هايت بريزي و آن دست ها را به سوي عشق دراز كني، اين گونه خواهي شد. اين گونه كه خدا دست هايت را در آغوش مي گيرد و آنگاه تمام قدرت بي منتهايش را به دست هاي تو مي بخشد. آنگاه تمام درهاي بسته، تمام قفل هاي ناگشودني و تمام گره هاي كور، با دست هاي تو گشوده خواهد شد اي باب الحوائج!

ماه بني هاشم

ميلادت مبارك! پيش از تو هيچ ماهي قدم بر خاك نگذاشته بود. پيش از تو مرد شب هاي نخلستان كوفه، مضطرب خورشيد معصوم خويش بود كه چگونه تنها بماند در توفان خونين آينده، ولي اينك تو آمده اي. اينك ماه، پشت و پناه خورشيد است... اينك دست هاي شهر آشوبت، دلگرمي بي پايان كربلا خواهند شد.
آه اي نو رسيده!از همين آغاز، تو مرد به دنيا آمده اي. كودك نيستي انگار. مهيا براي سركوب كردن فتنه ها، پا به عالم نهاده اي و علي در رخسار نوظهور تو، خويش را خواهد ديد و دست هايت را شايسته عرصه هاي ستيز و نبرد خواهد يافت. پدر را تماشا كن. تو فرزند تمام رشادت و غيرت او هستي. از پدر بياموز، صبر و استقامت و مهر را از او فرا بگير. اين شير شرزه پيكار و اين قلب كبوتري غمگسار عالم، پدر توست. او قرار است درتو تجلي كند، شبيه پدر باش. شبيه ذوالفقاري كه باطل را همواره نويد مرگ است و حق را مژده تداوم و تجديد. شبيه سينه شكيبايي كه اندوه هيچ غريبي را تاب نمي آورد و هيچ مظلومي را تنها رها نمي كند.
آه اي مرد فرداي عطش! گويا تو علي هستي كه امروز متولد شده... امروز پدرت، چاه هاي عالم را از اشك خونينش سيراب مي كند. فردا تو درياهاي هستي را شرمنده لب هاي تشنه خود خواهي كرد.
زني كه بعد از فاطمه غم خوار فرزندان علي شد، زني كه حيدر كليد خانه خويش را به دست هاي امين او سپرد، ولي خاكساري اش هرگز نگذاشت كه خود را مادر فرزندان زهرا بنامد؛ اين زن، مادر توست. آه عباس! چگونه تو را آموزگار ادب نخوانيم؟ چگونه اسطوره ادب نباشي، حال آنكه مادرت آن بانوي شاعر و اديب تجسم والاي عشق و معرفت و ادب است. شيرزني كه علي به پشتوانه فرزندان غيور او، حسين خويش را به عاشورا سپرد و دلخوش بود كه عشق تنها نمي ماند. تو فرزند اويي. فرزند ام البنين... . فرزند ابوتراب.پس امروز زينب به شوق ميلاد تو سجده شكر مي گزارد و تو را دوست مي دارد، همان گونه كه مادرت را دوست داشته. زينب، از آتيه سرافرازانه تو به خوبي خبر دارد؛ زيرا دامان زني را كه تو را به دنيا آورده است، به نيكي مي شناسد.
اين همه فضيلت و كمال در تو عجيب نيست؛ زيرا دانش و حكمت، ميراث خاندان توست و حكمت الهي از سينه علي در دل تو جاري شده و اين همه فقه و دانش را در تو آفريده. مگر نه اينكه تو برادر زينبي؟ مگر نه اينكه زينب، عقيله بني هاشم است و عقل و دانش هيچ مردي با خرد والاي او هرگز برابري نكرده است. پس تو كه برادر او هستي، چگونه دانشمند زاده نشوي؟
وقتي زينب كنار گهواره تو زانو بزند تا نگاهت كند، زينبي كه تمام عالم پيش پايش به ادب زانو مي زنند؛ وقتي زينب برايت دعا كند؛ وقتي قلب مهربانش روز و شب با تو سخن بگويد و بي قرار ديدار آينده دلاوري تو باشد، تو عباس خواهي شد؛ شير يكه تاز ميدان نبرد و همان تيرپرواز آسمان عشق و معرفت. مردي كه دانش و حكمت او هم تراز رشادت و دلاور و غيرت اوست. مردي كه در لباس جنگ، با دلي رحيم،ياور تمام بني هاشم است.
مردي كه در پس شكوه و هيبت دشمن ستيزش، قلبي به لطافت دريا در سينه نهفته دارد. مردي كه او را حامي بانوان مي نامند؛ حامي زنان بني هاشم...، زنان پرده نشيني كه به دنبال محبوب و مقتدا و امام خويش راهي كربلا مي شوند و ناگاه تمام سختي هاي روزگار يكباره بر سرشان فرود مي آيد. اين زنان دل شكسته تو را دارند عباس. وقتي كه شرم ومهر و حيا نگذارد از لحظه هاي جانكاه عاشورا نزد امامشان شكايت برند، تنها، نگاهي از سوي دل كبوتري تو كافي است تا تسلاي دردهايشان باشد.
كافي است رقيه به سمت تو تنها چشم بدوزد تا بداني كه ديگر تاب تشنگي ندارد. آنگاه زمين و زمان را به هم بدوزي تا چشمه چشمه رود از زير پاي او جاري شود و سيرابش كند. سكينه تنها اگر در دلش نام تو را ببرد، هركجا كه باشي، به سوي او پر مي كشي تا حاجتش را برآوري. در اين ميانه، زينب كه جاي خود دارد. زينب كه تمام عشق توست و تمام عشقش تويي.

دست هايت كو؟ كه دل تنگم براي دست هايت(1)

نويسنده:سودابه مهيجي
تمام دنيا دست هايت را مي شناسند. تو را همه با دست هايت مي شناسند. دست هايي كه دستان خداست و از آستين رشادت و شهادت و مهر تو بيرون آمده. همان دست هايي كه دستان پر سخاوت درياست و تمام آب هاي دنيا را شرمنده خويش كرده است. دست هاي تو را نمي شود ناديده گرفت؛ چون دستان خدا فراتر از همه دست هاست. هر كه با دست هاي تو بيعت كند، دستان خدا را در آغوش گرفته...(2)
دست هايت، آيينه دستان پر پينه مردي است كه تمام هستي در دست ولايت اوست. مردي كه ساليان سال نان بينوايان را بر دوش مي گرفت و بر در خانه هاي شان مي برد و سفره هاي شان را نمك گير خويش مي كرد. تو فرزند دست هاي حيدري. مردي كه ذوالفقار را در دست داشت، ولي هرگز دانه جوي را به ستم از دهان موري باز نگرفت. پس از دستان او كه نان آور خاك بود، دست هاي تو آب آور زمين شدند. دستان تو ساقي روزگارند.
دست هايت، بركت عشق را در سفره هاي عاشقان مي نهند. اينك نان و خرما نه، كه از تو آب حيات مي طلبيم، آب مراد... . از تو عافيت مي خواهيم. از دست هاي توانگرت، سعادت مي خواهيم اي مرد! كاش دست هاي تو تمام ابرهاي سياه ستم را از آسمان دنيا فراري دهند. كاش دست هايت به ياري انسان برخيزد و او را وارث صلح و آشتي كند.

خجل از روي ماه
نويسنده:فاطمه بهبهاني

پنداري دروغ نيست كه بگوييم او مادري دلاور و پاك سرشت به پاكي فرشته ها داشت. لافي گزاف نيست كه بگوييم پدرش علي نام داشت و بردن اين نام كافي است تا بدانيم از نسل كيست؟
جنت و رضوان و حور و كوثر، همگي آيت و نشانه اي از خوي وي است. او آبشاري است كه از كوهي استوار چون علي، در طبيعتي چون ام البنين جاري شد. در سرشاري از عطش سوخت. قهرمان نهر علقمه كه شمس و قمر از نور جمالش خجل مي شوند، افسانه و اساطير نبود؛ مردي بود كه مثل يك علم هيچ وقت بر زمين نماند.
لقب «اسدالله الغالب» را چون علي بر او نهادند تا دوباره حمله هاي حيدري در ميدان ها تكرار شوند و هنوز بعد از اين همه سال، زير نورمهتاب، چهره اش در زلالي آب مي لرزد؛ گويي تنها بعد از خدا از آب مي ترسد. مردي كه افسانه نيست.

شعر
ساقي فرداي عشق

نويسنده:سودابه مهيجي
تكيه برگهواره نوبخت، گاهي مي دهد
آه!حيدر بوسه بر رخسار ماهي مي دهد
كربلا تنها نمي ماند پس از اين مرد راه
او كه جان خويش را خواهي نخواهي مي دهد
آه!اين نوزاد اكنون، ساقي فرداي عشق
دست هاي كوچكش بوي صراحي مي دهد
شانه هايش تاب مشك پاره را دارد... ببين!
زانوانش طاقت غم را گواهي مي دهد...
آب... واي از آب، آن روزي كه پيش چشم او
كودكان را وعده هاي پوچ و واهي مي دهد
او به دريا مي زند... يك دشت در تعقيب او...
چشم هايش دل به تير «كينه خواهي» مي دهد...
زاده ام البنين! روزي نه چندان دور، تو
ابن زهرا مي شوي... قلبم گواهي مي دهد...

كوتاه و گويا

-گهواره مولود امروز تنها به سمت كربلا تكان مي خورد.
-تمام آب هايي كه شرمنده دست هاي تواند، اشك هاي پدرت هستند كه از دل چاه جوشيده اند.
-تو آن راز رشيدي كه روزي فرات بر لبت آورد.
-با تو، خيمه هاي جوانمردي بي ستون نمي مانند.
-بيعت با دست هاي تو، بيعت با دستان خداست.
-دست هايت كجاست، مي خواهم زير باران بكارم آنها را
تا از متن خاك سبز شوي، تا ببينم دوباره دريا را
-دست هايت را در راه عشق دادي تا آغوشت به قدر تمام دنيا لايتناهي شود.
-درهاي بهشت را دستان تو بر روي ما خواهند گشود.
-از روزي كه تو آمده اي، ديگر هيچ چشمي زيبايي ماه آسمان را باور ندارد.
-خداوند ابتدا تو را آفريد و سپس ماه را شبيه تو... .
-تو ماه، ماه بني هاشمي كه دختر خورشيد
همان نخست پذيرفته بود مادري ات را
-دست هاي تو از همان آغاز تولد، رنگ و بوي ذوالفقار داشتند.
-هنوز كه هنوز است، نماد كربلا، يك جفت دست سرخ است كه از آن سوي تاريخ براي ما دست تكان مي دهد.
-قصيده اي به بلنداي عباس، عباس، تنها در دامن زني كه غزل سراي بي بديل عرب بود، مي توانست سروده شود.
-هلال شعبان چشم دوخته است به بدري كه از خانه علي سرزده.
-امروز، روز ميلاد جوانمردي است.
-تو آمده اي؛ يعني حيدري ديگر متولد شده.
-امروز كه آمده اي، فاطمه نخستين كسي است كه ميلادت را شكر مي گويد. فردا كه مي روي، فاطمه پيش از همه رفتنت را سوگوار مي شود.
-پس از ميلاد تو ديگر هيچ كس دلواپس كربلا نبود.

پي نوشت :

1-حسين منزوي.
2-«مؤمناني كه با تو بيعت كردند، در حقيقت، با خدا بيعت كرده اند. دست خدا بالاتر از دست هاي آنهاست».(فتح:10)

منبع: اشارات ،شماره 123

ادامه مطلب
۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۵:۳۷:۰۳

حضرت عباس (ع)؛ آيينه شجاعت و كرم

نويسنده:سميه سادات منصوري و فاطمه جوادي
 
به گفته صاحب منتهي الارب، عباس را به صيغه مبالغه گفتند و اين به دليل شدت شجاعت و صولت او بود. عباس به معناي شير بيشه نيز هست. از اين رو، بيشتر او را به شير غضبناك در ميدان تعبير كرده اند. عباس به فتح و تشديد ثاني، به معناي شير درنده است. نام عم پيغمبر هم عباس بود. فرزندحضرت علي (عليه السلام) ، عباس از زني است كه بعد از وفات حضرت زهرا (عليها السلام) به نكاح امام علي (عليه السلام) در آمده است. چون عباس ، شجاعانه و مانند شير غضبناك در جنگ ها حمله مي كرد، او را عباس مي گفتند. عباس را پسري بوده فضل نام كه داراي كمالات ظاهري و معنوي بوده است. لقب ابالقربه را هم از آن رو بر او نهاده اند كه از كودكي سقايي مي كرد.
يكي از معاني اطلس را شجاعت و درندگي نوشته اند و چون عباس (عليه السلام) شجاع بود و از كثرت شجاعت صفوف دشمنان را مي دريد، به ايشان اطلس گفته اند. همچنين شايد به اين سبب به ايشان اطلس مي گفتند كه صورتش، سرخ تيره و بنفش بوده يا صورتش مو نداشته است. جسارت او نيز مي تواند دليل اين نام گذاري باشد.
به او قمر بني هاشم هم مي گفتند؛ چون صورتش مانند ماه درخشان و وجيه المنظر بوده است.(1)

حامي بانوان

از القاب مشهور حضرت عباس، «حامي الضعيفه»، حمايت كننده بانوان است. غيرت و مهرباني بسيار حضرت، وي را بر آن داشت تا از بانوان حرم حسيني و خيمه هاي سيدالشهدا غفلت نكند. از آغازين روزهاي هجرت تا واپسين لحظه هاي حيات، همواره مراقب آنان بود و در برآوردن خواسته هايشان مي كوشيد. در پايين آمدن آنان از محمل ها كمكشان مي كرد و محلي براي استراحتشان فراهم مي ساخت. شب ها از خيمه هاي شان پاسداري مي كرد و در آرامش روحي و آسايش جسمي آنان كوشا بود.(2)
سخن زنان و اطفال پس از شهادت عباس (عليه السلام)، نشان دهنده ميزان تلاش و فداكاري هاي آن بزرگوار در اين باره است. سيد جعفر حلي در قصيده اي زيبا، بدين لقب اشاره مي كند. او عباس را برتر از ربيعه-اولين كسي كه بدين لقب شهرت يافت- مي داند و مي فرمايد:
حامي بانوان كجا، ربيعه كجا
پدر او علي كجا و مكرم (پدر ربيعه) كجا؟
لقبش را نمي گيريم

نماي اول (سال 43 هجري)

مرد پريشان و سرگردان بود. خجالت مي كشيد خواسته اش را با امام حسين(عليه السلام) مطرح كند. همسرش فهميد باز هم چيزي نگفته است. گفت: عباس نگفتي. مي گويند هر كس با حسين (عليه السلام) كار دارد، اول به عباس (عليه السلام) مي گويد. عباس، امين حسين(عليه السلام)است.

نماي دوم

مرقد امام حسين (عليه السلام) را زيارت كرد و راهي حرم حضرت عباس (عليه السلام) شد. لحظاتي بعد مردي عرب وارد شد و پسر بچه فلجي را كه همراهش بود، به ضريح بست. مدتي نگذشته بود كه پسر بچه برخاست و فرياد برآورد:«عباس (عليه السلام)مرا شفا داد».

نماي سوم

يهودي بود و از مطب دكتر بر مي گشت. نظر دكتر مانند ديگر همكارانش بود؛ فرزندش مداوا نمي شد. به سقاخانه رسيد. سقاخانه مانند روزهاي قبل شلوغ بود. بي اختيار گفت: «ياابالفضل! اگر فرزندم را شفا دادي، يك گوسفند قرباني مي كنم.» هنوز صبح نشده، فرزندش خوب شد.(3)

نماي چهارم

آمده بود مسلمان شود. مي گفت راننده تريلي هستم. آمده ام به عهدم وفا كنم. با 24 تن بار آهن در گردنه بودم. پا روي ترمز گذاشتم؛ ماشينم ترمز نداشت. گفتم: «خدايا ما كه كسي را نداريم، ولي مسلمان ها هر كجا گير مي كنند، حضرت عباس (عليه السلام) را صدا مي زنند.» همان جا با خودش عهد مي كند اگر حضرت عباس (عليه السلام) مسلمان ها نجاتش دهد، مسلمان شود.

نماي پنجم

شفاي جواني را مي خواست. امام حسين (عليه السلام) از سوي خدا به او فرمود: «زمان زندگي و زنده بودن جوان سرآمده است.» گفت: پس عنوان باب الحوائج را از من برداريد. خداوند خواسته اش را اجابت كرد و فرمود: «جوان را شفا مي دهيم و لقب باب الحوائج را از عباس (عليه السلام)نمي گيريم».(4)

پي نوشت :

1-محمد علي نورايي،سقاي تشنگان كربلا، صص62 و 63
2-احمد لقماني، سپهسالار عشق، قم، انتشارات بهشت بينش، 1382، چ2.
3-حسين بدرالدين ، قمر بني هاشم؛ ظهور عشق اعلي، تهران، انتشارات مهتاب، 1382، چ2.
4-نك:سپهسالار عشق.

منبع:اشارات ،شماره 123

ادامه مطلب
۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۵:۳۶:۲۱

اسوه ي ايثا

 
سالگرد ميلاد حضرت ابوالفضل العباس عليه‏السلام ، روز جانباز نام‏گذاري شده است. عباس عليه‏السلام بزرگ جانباز تاريخ انسانيت است كه صحنه كربلا را تجليگاه ايثار و جانبازي نمود. فداكاري‏هاي برادر رشيد امام حسين عليه‏السلام در تاريخ بشر مانندي ندارد. دست حيدرآساي عباس عليه‏السلام شعر زيباي عشق و ايثار در راه ولايت را با خون سرخ بر زمين تفتيده، كربلا نگاشت، و راه و رسم عاشقي و شيوه جانبازي را به جهانيان آموخت.

امام جانبازان

هر ورق از دفتر زندگي اميرالمؤمنين عليه‏السلام جلوه‏اي از امامت و ولايت است. علي عليه‏السلام در عرصه ايمان امام مؤمنان، در جبهه‏هاي نبرد امام مجاهدان، در عبادت امام عابدان، در زهد و تقوا امام متّقيان، در عشق به محبوب سيّدالعشاق، و در همه ابعاد ديني و اجتماعي پيشواي اهل ايمان است.
او امام جانبازان نيز هست. هرگز از مرگ نهراسيد و همواره مشتاق شهادت بود و بلاهاي كوچك و بزرگ را به جان مي‏خريد. «لَيلَة‏المَبيت» يكي از صحنه‏هاي درخشان جانبازي اوست. اميرالمؤمنين عليه‏السلام بارها جان رسول‏اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را از خطر تهديد بت‏پرستان نجات داد و اسلام را حيات دوباره بخشيد. اين گوشه‏اي از جانبازي‏هاي علي عليه‏السلام در راه اسلام و ياري پيامبر بود.

جانبازي در قرآن

در ليلة المبيت پس از اين‏كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام در بستر پيامبر خوابيد و بزرگ‏ترين خطر را به جان خريد تا پيامبراسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ، با سلامت كامل بتواند به مدينه هجرت كند و حكومت مقتدر اسلامي را در آن‏جا ايجاد نمايد، درباره اين فداكاري و جانبازي علي عليه‏السلام اين آيه شريفه نازل شد: «و از گروه مردم كسي هست كه از جان خويش در راه تحصيل رضايت خداوند مي‏گذرد و خداوند بر بندگان خود مهربان است».

جانبازان در كلام روح خدا

حضرت امام خميني رحمه‏الله بارها با كلام الهي خود جانبازان و ايثارگران را مورد تفقّد قرار داده، آنها را مايه سرافرازي ملت ايران خوانده‏اند. ايشان، با آن مقام والاي الهي خود را در برابر جانبازان كوچك شمرده، مي‏فرمايد: «وقتي امثال شما قدرتمندان روحي را مي‏بينم با اين روحيه بزرگ و با اين عظمت روح، خجالت مي‏كشم كه خودم را يك انسان متعهد بدانم. زبان و پيام ما عاجز از ترسيم مقام بلندپايه عزيزاني است كه براي اعتلاي كلمه حق و دفاع از اسلام و كشور اسلامي جانبازي نموده‏اند». و در جاي ديگر مي‏فرمايد: «به اسلام بزرگ براي داشتن اين جانبازان در راهِ حق، كه براي اسلام و ميهن اسلامي خود از همه چيز خويش مي‏گذرند تبريك تقديم مي‏كنم».

رهبر جانبازان

يكي از جانبازان بزرگ انقلاب اسلامي رهبر معظم انقلاب، حضرت آيت‏اللّه‏ خامنه‏اي، مي‏باشند. ايشان در تاريخ ششم تيرماه 1360، هنگامي كه در مسجد ابوذر تهران سخنراني مي‏كردند، بر اثر بمبي كه منافقين كوردل كار گذاشته بودند به شدّت مجروح گرديد و پس از معالجه در بيمارستان هم‏چنان از ناحيه دست راست دچار مشكل هستند. امام خميني رحمه‏الله در پيامي به مناسبت سوءقصد به جان ايشان مرقوم فرمودند: «من، به شما خامنه‏اي عزيز تبريك مي‏گويم كه در جبهه‏هاي نبرد، با لباس سربازي و در پشت جبهه با لباس روحاني، به اين ملت مظلوم خدمت نموده و از خداوند تعالي، سلامت شما را براي ادامه خدمت به اسلام و مسلمين خواستارم».

جانبازان در كلام رهبر

مقام معظم رهبري در ضمن سخناني مي‏فرمايند:
«جانبازان، سوابق درخشان خود در ميدان جنگ و نيز مُهر و نشاني را كه از جنگ تحميلي بر جسم خود به يادگار دارند، هرگز نبايد از تاريخ پرشكوه دفاع مقدّس ملّت ايران منقطع كنند؛ بلكه آن را به مانند ثروتي عظيم براي خود نگهدارند. جانبازان، يادگار آزمايش‏هاي بزرگ ملي محسوب مي‏شوند و ملّت ايران بايد براي هميشه به آنان به عنوان الگوهاي مقاومت ارج نهند و آنان را گرامي بدارند».

عمّارهاي انقلاب

جانبازان از وادي شهادت بازگشته‏اند، اما نه به اختيار خود كه با تقدير خدا و مشيّت الهي در دنيا مسكن گزيده‏اند. جانبازان تلخي ماندن را با شيريني اداي تكليف جبران كرده‏اند. آنان مانده‏اند تا به ما در راه ماندگان، راه رستگاري بياموزند. حضور جانبازان در جامعه ما به اندازه انقلاب قيمت دارد. وجود آنان در جامعه همچون وجود عمّار ياسر در سپاه اميرالمؤمنين عليه‏السلام است. عمار، جانباز جنگ‏هاي رسول خدا بود و رنج ماندن را بر خود هموار مي‏كرد تا شبهه و نفاق را در ميان امت و از اردوي علي عليه‏السلام بزدايد. عمارهاي انقلاب يعني جانبازان نيز مانده‏اند تا پرچم امام را برافراشته نگاه دارند. آنان مانده‏اند تا بگويند كدام راه، راه اصيل انقلاب است.

روح جانبازي بزرگ‏ترين سدّ راه دشمنان

يكي از دلايل بارزي كه براي مقابله خصمانه جهان استكبار با اصول اسلام مي‏توان برشمرد، پي بردن آنها به نقش و جايگاه ويژه اين اصول در ايجاد روح ايثار و جانبازي است؛ چرا كه اگر روح حاكم بر جامعه روح ايثار و جانبازي باشد هيچ روزنه نفوذي براي سلطه و منفعت‏جويي آنان باقي نخواهد ماند. جهان استكبار كه اين حقيقت را به روشني دريافته است، تنها راه رسيدن به اهداف خود را در از بين بردن اين روح و فرهنگ مي‏بيند و اگر در سَمت و سوي حملات مختلف دشمن دقّت شود به خوبي پيداست كه آنها حملات خود را متوجّه اين هدف نموده‏اند.

بهترين الگو براي جوانان

جوانان و نوجوانان جامعه ما براي رشد و تعالي خويش، و براي دفاع از انقلاب اسلامي و ارزش‏هاي آن و براي استقامت در راه رسيدن به اهداف اسلامي خويش نيازمند الگوي مناسب هستند. رهبر معظم انقلاب حضرت آيت‏اللّه‏ العظمي خامنه‏اي(مدّظلّه‏العالي) در اين‏باره مي‏فرمايند:
«جانبازان قدرت‏هاي بسياري را كه خداوند متعال در روح و جسم انسان به وديعه نهاده است به كار گرفتند و در ميدان علم، مديريت و ورزش، و نيز در بسياري از مسايل دين و دنيا شگفتي آفريدند. بنابراين جوانان ايران در هر عرصه و رشته‏اي كه وارد مي‏شوند بايد از جانبازان درس بگيرند و آنان را الگو و سرمشق خود قرار دهند».

مجاهدان نمونه

جانبازان، اين آيه‏هاي ايثار كه مايه افتخار جامعه اسلامي ما هستند، پا روي خواهش‏هاي نفساني گذاشتند و به دنيا پشت كردند و در ميدان جهاد اكبر پيروز شدند. آنان براي ياري اسلام و انقلاب به جبهه‏هاي نبرد شتافتند و در مقابل دشمنان دين و استكبار جهاني مقاومت نمودند، و از ميدان جهاد اصغر نيز سربلند بيرون آمدند. آنان همراه شهدا بودند و جان خود را در طبق اخلاص نهادند. اما تقدير اين بود كه شهدا مهمان خدا شوند و جانبازان در اين جهان و در ظلّ كرامت‏هاي الهي باقي بمانند تا حجتي بر مردم باشند و به آنان درس مقاومت بياموزند.

سرمايه جانبازان

بزرگ‏ترين سرمايه جانبازان، به تعبير حضرت آيت‏اللّه‏ جوادي آملي، «قلب شكسته» است. قلب شكسته سرمايه‏اي است كه هركسي نمي‏تواند آن را به راحتي به دست آورد. مگر آن كس كه مانند جانبازان موانع و حجاب‏ها را از پيش رو برداشته و ارتباط وي با دنيا ضعيف شده و مهر دنيا از دلش بيرون رفته باشد. آري دل شكسته جانبازان سرمايه حشر با ابرار و پرواز با اهل ملكوت است.

يادگار دوست

جانباز شدن حادثه و اتفاق ناگواري نيست، تصادف نيست. حضرت دوست جانبازان را اين‏گونه پسنديده و عاشقان خويش را بدين آرايه مزيّن ساخته است. جانبازي حاصل تلاش براي كسب رضاي الهي و مجاهدت در راه اوست و اين نشان افتخار و موهبتي آسماني و ملكوتي است كه مخصوص عاشقان و شيفتگان كوي محبوب است. زبان حال هريك از جانبازان اين است كه:
از دوست به يادگار دردي دارم
كآن درد به صد هزار درمان ندهم

همسران نمونه

همان‏گونه كه جانبازان و ايثارگران در ميهن اسلامي، تكريم مي‏شوند شايسته است كه از همسران آنان نيز كه در بالاترين مرتبه‏هاي ايثار و فداكاري قرار دارند، تجليل گردد. آنان پروانگان پاك‏بازي هستند كه بي‏ادعا برگرد شمع وجود جانبازان در طوافند. به پشتوانه دل‏سوزي‏ها و مراقبت‏هاي آنان است كه جانبازان مسئوليت سنگين خويش را در جامعه به خوبي انجام مي‏دهند. همسران جانبازان براي بانوان مسلمان و باايمانِ كشورمان سرمشق هستند. شناخت آنها عظمت‏هاي روحي و معنوي را در جامعه گسترش مي‏دهد و لغزش‏ها و آلوده‏شدن به معيارهاي مادي را كم مي‏نمايد.

حضور در صحنه

هشت سال دفاع مقدس دوران آزمايش بزرگ الهي بود و آنها كه در آن ميدان جان‏فشاني كردند، افتخار دنيا و آخرت را كسب نمودند. اما جانبازان دلاور، هيچ‏گاه مسئوليت خود را تمام شده تلقّي نمي‏كنند و تا لحظه وصال به جهاد و كوشش مشغولند. آنان در دوران حماسه‏بيني دشمن را به خاك ماليدند و جامعه را نيز از نظر فكري متحول نمودند و جوانان را به سمت ارزش‏هاي معنوي و الهي سوق دادند؛ و امروز كه دشمن تمام قدرت خود را براي سركوبي اعتقادات و ارزش‏ها مصروف داشته است، جانبازان در صحنه حضور يافته‏اند تا مشعل فروزان ارزش‏هاي الهي را مشتعل‏تر نمايند و راهنماي جامعه و جوانان به سوي سعادت باشند.

رسالت جانبازان

جانبازان و ايثارگران پشتوانه بزرگ جامعه و انقلاب اسلامي ما هستند. آنان اگرچه پايشان را از دست داده‏اند، اما ايستاده‏اند تا نام، ياد و فرهنگ شهيدان را زنده نگه دارند؛ و اگرچه ممكن است دستي در بدن نداشته باشند، ولي هم‏چنان علمداران اين انقلابند. آنان شور و نشاط حسيني را در جامعه برپا داشته‏اند، و هم‏چنان در صحنه باقي مانده‏اند تا ولايت تنها نماند و علي زمان مظلوم واقع نشود. آنان مانده‏اند تا مصيبت‏هاي صدر اسلام تكرار نشود و ذهن مردم از عطر ولايت تهي نگردد. آري، آنان هم‏چنان مانده‏اند تا رسالت بزرگ خويش را كه زمينه‏سازي براي ظهور حضرت ولي عصر، ارواحنافداه، مي‏باشد به پايان رسانند.

پيشتازان عرصه فرهنگ

جانبازان تنها در ميدان‏هاي نبرد پيشتاز نبوده‏اند. امروز در تمام صحنه‏ها جانبازان و ايثارگران عزيز با قدرت به فعّاليّت مشغولند و حتّي در بعضي عرصه‏ها از ديگران نيز گوي سبقت ربوده‏اند. آنان در عرصه‏هاي فرهنگي، در مقابل شبيخون دشمن صف‏هاي مستحكمي هستند و آثار عميق و شگرفي در جامعه برجاي نهاده‏اند. به جرأت مي‏توان گفت كه آثار فرهنگي ـ هنري جانبازان به نحوي باورنكردني تحوّل فرهنگي ايجاد مي‏كند و به سادگي جان مخاطب را متأثر مي‏سازد. آنان هم در جبهه‏ها درخشيدند و حماسه آفريدند و هم در عرصه هنر و فرهنگ.

وظيفه جامعه در قبال جانبازان

جانبازان و ايثارگران دين بزرگي بر گردن جامعه ما دارند. آنان از مال و جان خويش گذشتند و تمام هستي خويش را در طبق اخلاص نهادند. حال مهم‏ترين وظيفه جامعه در قبال جانبازان احترام و گرامي داشتن دستاوردهاي ايثار ايشان است. جمهوري اسلامي، نظام ولايت فقيه، استقلال، آزادي و حاكميت دين دستاوردهاي ايثار آنان است و جامعه بايد اين محورهاي اصلي و اساسي را حفظ كند و استمرار بخشد. وظيفه ديگر جامعه توجّه به شخصيّت سراسر ايثار ايشان است و اين توجّه در واقع اعتنا و احترام به پشتوانه‏هاي آزادگي و استقلال خويش است.

از جانبازي تا شهادت

از جانبازي تا شهادت هيچ فاصله‏اي نيست و به تعبير حضرت امام خميني رحمه‏الله جانبازان شهيدان زنده انقلابند. جانباز همزاد شهادت است. جانباز همان شهيدي است كه بقاياي پيكرش در عالم خاك جا مانده است. چه بزرگوارند شهداي زنده انقلاب. اين نعمت الهي و اين حيات بهشتي بر جانبازان عزيز مبارك و جاودانه باد.

منتظران وصل

خدا جانبازان را در عالم خاك باقي گذاشته است تا باب شهادت بسته نشود. تا روزي كه «گروه تفحّص شهداي آن دنيا» اين شهيدان جامانده در عالم خاك را بيابند و بر محمل بال ملائك به عرش ببرند. جانبازان اين دنيا مفقودان آن دنيايند كه روزي پيدا خواهند شد و به ياران شهيدشان خواهند پيوست. اين منتظران وصل هر روز در انتظار فراخواني از آسمانند تا بال‏هاي شكسته خويش را بگشايند و در فضاي عالم قدس به پرواز درآيند. اين شهيدان زنده مسافران عرشند و اسيران فرش. به خاطر آنان است كه شهيدان يك بار ديگر از افلاك تا خاك سفر مي‏كنند و آن شهيدانِ زنده‏اي را كه آسماني شده‏اند، لباس شهادت مي‏پوشانند. به راستي كه اين لباس برازنده آنان است.

جانبازان در كلام سيد شهيدان اهل قلم

عشق منشأ قدرت آناني است كه از مرگ نمي‏ترسند و از نيستيِ مادّيِ وجود خود هرگز بيمي به دل راه نمي‏دهند. در اين ميان آنان كه جان در راه عشق به خدا باخته‏اند، از همه قدرتمندترند. سرّ اين كه حضرت امام رحمه‏الله جانبازان را با صفت قدرتمند توصيف كرده‏اند، در همين‏جاست؛ در وجود جانبازان، عشق، بر ترس غلبه يافته است و اين از بالاترين قدرت‏هاست؛ چون جانبازي، خود، شرط عشق است و براي سوختن بايد مصداق پروانه بود، شهدا و جانبازان در همه راه باهم شريكند. هردو را عشق و نور، پروانه‏سان از خود بي‏خود مي‏كند تا آن‏جا كه دل از جان شيرين برمي‏كنند و آماده قرباني شدن در راه خدا مي‏شوند و همين آمادگي براي مرگ در راه خدا، كه ملازم است با قطع همه تعلّقات دنيوي، بالاترين مرتبه‏اي است كه روح انسان به آن دست مي‏يابد.

رسم جانبازي

چون هواي حضرت جانان كنند
طيّ راه عاشقي آسان كنند
گر بُود هفتاد وادي پيش پاي
پاي كوبان عزم آن ميدان كنند
رسم جانبازي به راه دلبران
تا چه باشد سرسپاران آن كنند
يك ره از حرز ولا جوشن خرند
يك ره از جنس وفا خَفتان كنند
سر به كف گيرند در ناورد عشق
جان فداي آن اميد جان كنند
هرزمان خواهند جاني تا مگر
در مناي يار خود قربان كنند
پرشكسته جان به كف تا كوي عشق
ره شناسان رهروي زين سان كنند
منبع: سايت حوزه

ادامه مطلب
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ]