كرامت حضرت عباس (ع)درنجات مردي كه از بالاي گنبد او سقوط كرد
منبع:مجله راه قرآن شماره 22
ادامه مطلب
كتاب هايي در مورد حضرت اباالفضل (ع)
2-اشتهاردي، محمد مهدي، پرچم دار نينوا، قم، انتشارات مسجد جمكران، چاپ اول، 1376.
3-بدرالدين، حسين، قهرمان بني هاشم؛ ظهور عشق اعلي، تهران، انتشارات مهتابي ، 1382.
4-بهشتي، احمد، قهرمان علقمه، تهران، نشر اطلاعات، چاپ اول، 1374.
5-رباني خلخالي، علي، چهره درخشان قمر بني هاشم؛ ابوالفضل العباس، جلد اول، قم، انتشارات مكتب الحسين (عليه السلام)، چاپ چهارم، 1376.
6-رضايي، سيد عبدالحسين، قمر بني هاشم، مشهد، انتشارات مشهد، چاپ اول، 1351.
7-صادقي اردستاني، احمد، زندگاني حضرت ابوالفضل ، تهران، نشر مطهر، 1374.
8-عطار، محمد حسين، حماسه پرچم دار كربلا، تهران، انتشارات مؤلف ،چاپ اول، 1377.
9-موسوي المقدم، سيد عبدالرزاق، سردار كربلا؛ حضرت ابوالفضل العباس(عليه السلام)، ترجمه: ناصر پاك پرور، نشر مولود كعبه، چاپ سوم، 1375.
10-نجفي، شيخ محمد ابراهيم، خصايص العباسيه، تصحيح و تحشيه: حسين عمادزاده، تهران، بي تا.
منبع: اشارات، شماره 123
ادامه مطلب
زلال قلم در ميلاد حضرت اباالفضل (ع)
فقط سراغ يكي ....
-او بارش پنهاني چشمان مولا را بارها ديده بود. ناله هايش را هم زياد شنيده بود و آه محزوني كه با همه بي كلامي اش به اندازه تمام طول تاريخ حرف براي گفتن داشت؛ به ويژه وقتي از فاطمه (عليها السلام ) و پدرش ياد مي كرد. با اين حال، اين گريه حسابي نگرانش كرده بود، اين اشك ها و بوسه ها.
او آمده بود تا پسراني مثل شير، بي پروا به دنيا بياورد. آمده بود تا فرزنداني سالم، قوي و جسور به پدرشان تقديم كند، ولي انگار اين نوزاد، نقصي در دستانش دارد كه مولا آن قدر آنها را وارسي مي كند و اشك مي ريزد، مي بوسد و گريه مي كند.
-او به پسرانش سفارش كرده بود كه هيچ گاه حسن و حسين (عليه السلام) را برادر صدا نزنند. به آنها گوشزد كرده بود كه آنها پسران دختر پيامبر و سرور جوانان اهل بهشتند و اگرچه پدرشان يكي است، ولي از سوي مادر اشتراكي بينشان وجود ندارد تا آنان را برادر صدا بزنند. آنها فقط بايد بگويند آقا، سرور، مولا، همين و بس.
-چقدر اين پسر به پدرش شبيه بود؛ با همان ابهت و وقار، با همان بازوان و توان، فقط با قامتي كمي بلندتر. آن روز هم همه خيال كرده بودند مولا است كه در طليعه لشكر، آن چنان مي تازد، با همان زره بي پشت برتني كه هيچ گاه به دشمن پشت نكرده است. وقتي به سوي لشكرگاه بر مي گردد و نقاب از صورت بر مي گيرد، كسي جز پسر نيست كه هنوز نوجوان است. حالا اشك شوق در چشمان پدر مي جوشد.
-ديگر كار از كار گذشته بود. همه اين را مي دانستند. اگر شمشير زهر آلود نبود، به تنهايي نمي توانست مولا را از آنها بگيرد. دستان لرزاني با كاسه هاي شير پشت در انتظار مي كشيدند، ولي مولا فرزندانش را در تنهايي مي خواست. مثل هميشه سفارش به پرهيزكاري، پرهيزكاري، پرهيزكاري. مثل هميشه سفارش به يتيمان، يتيمان، يتيمان. مثل هميشه سفارش به نماز، همسايه، خويشاوندان و مثل هميشه سفارش به فرزندان درباره دو ريحانه پيامبر و نگاهي به صورت بزرگ ترين پسر ام البنين و ادامه نگاه بي فروغش به صورت نوراني ونگران پسر فاطمه (عليها السلام). مولا ديگر رمقي حتي براي نگاه نداشت. پس چشمانش را بست.
-خيلي ها دارند مي روند، خيلي ها هم مانده اند. اين قانون دنياست. عده اي بايد بروند تا بقيه بمانند، ولي حالا برعكس شده. قرار است آنها كه مي روند، تا ابد بمانند. مادر نگران است، براي همه. سفارش هايش را هم كرده است، ولي باز دلش آرام نمي گيرد. سال هاست اين صحنه را در ذهنش مرور مي كند. آخر ماجرا را هم مي داند. براي همين بيشتر نمي خواهد بماند. او كه هميشه فرزندان فاطمه (عليها السلام) را بر فرزندان خود مقدم داشته، حالا هم بيشتر نگران اوست تا پسرانش. مادر پسرها مي رود در حالي كه مي داند ديگر مادر پسرها نيست.
-در اين چند ماه، گفته هاي مولا مثل تصويري شفاف از جلوي چشمش عبور مي كردند. پيش از اينكه كاروان به مدينه برسد و صداي شيون از مردم برخيزد، او خودش را براي همه چيز آماده كرده بود. هر كسي سراغ كسي را مي گيرد؛ يكي سراغ پدر؛ ديگري ، برادر؛ ديگري ، شوهر ويكي سراغ همه كسش را مي گيرد. او فقط سراغ يكي را مي گيرد. هر خبري كه مي شنود، باز سراغ يكي را مي گيرد. برايش از پسرانش خبر آورده اند. از عباس رشيد كه تكه هاي بدنش را در حاشيه علقمه كنار هم چيده اند و به خاك سپرده اند.برايش از عون خبر آورده اند، از محمد، از عثمان. او فقط سراغ يكي را مي گيرد.
مادر پسرهايي كه ديگر نيستند، فقط مي نالد و مي گويد: «از حسين چه خبر؟»
تو متولد شدي، ولي نخست دست هايت به دنيا آمدند. دست هايت كه پيش از تولد تو در تمام هستي زبانزد بوده اند. دست هايت كه دست استغاثه تمام عالم به سوي آن هاست. دست هايت كه تاريخ را ساخته اند... خدا نخست دست هايت را آفريد... به آن دست هاي توفاني عاشقانه نگاه كرد و گفت: «اين دست ها بهترين دست هاي عالمند...» آنگاه تمام افلاك در برابر دست هايت به سجده افتادند. تمام فرشتگان بر دست هايت بوسه زدند. و خدا گفت: «براي اين دست ها مردي خواهم آفريد كه نامش را در آسمان ها دست به دست خواهند برد...«و خدا تو را آفريد، براي آن دست هاي بي بديل... دست هاي معجزه گر... .
دست هايت را دوست مي دارم كه با دست هاي خدا نسبت دارند و از ازل با ثار الله بيعت كرده اند؛ دست هايي كه تنها براي حمايت از آفتاب به زمين آمده اند براي آنكه پسر خورشيد روي زمين باشند. از تو تنها به همين دست ها كفايت مي كنيم و گره هاي كور روزگارمان را به آستانه مهر اين دست ها مي آوريم تا گشوده شوند. تا نمك گير شويم... تا از نو ايمان بياوريم... به تو... به عشقي كه تو را اين گونه شهره عالم كرد... و به خدايي كه اين عشق را آفريد... .
تو را عشق به اين روز انداخته اي ماه! تو را عشق چنين سرفراز كرده... وقتي كه سايه به سايه خورشيد، تمام راه هاي سخت را بپيمايي، وقتي كه چشم از خورشيد برنداري، وقتي كه خويش را وقف او كني، وقتي كه تمام هستي ات را در دست هايت بگذاري، تمام خودت را در دست هايت بريزي و آن دست ها را به سوي عشق دراز كني، اين گونه خواهي شد. اين گونه كه خدا دست هايت را در آغوش مي گيرد و آنگاه تمام قدرت بي منتهايش را به دست هاي تو مي بخشد. آنگاه تمام درهاي بسته، تمام قفل هاي ناگشودني و تمام گره هاي كور، با دست هاي تو گشوده خواهد شد اي باب الحوائج!
ماه بني هاشم
آه اي نو رسيده!از همين آغاز، تو مرد به دنيا آمده اي. كودك نيستي انگار. مهيا براي سركوب كردن فتنه ها، پا به عالم نهاده اي و علي در رخسار نوظهور تو، خويش را خواهد ديد و دست هايت را شايسته عرصه هاي ستيز و نبرد خواهد يافت. پدر را تماشا كن. تو فرزند تمام رشادت و غيرت او هستي. از پدر بياموز، صبر و استقامت و مهر را از او فرا بگير. اين شير شرزه پيكار و اين قلب كبوتري غمگسار عالم، پدر توست. او قرار است درتو تجلي كند، شبيه پدر باش. شبيه ذوالفقاري كه باطل را همواره نويد مرگ است و حق را مژده تداوم و تجديد. شبيه سينه شكيبايي كه اندوه هيچ غريبي را تاب نمي آورد و هيچ مظلومي را تنها رها نمي كند.
آه اي مرد فرداي عطش! گويا تو علي هستي كه امروز متولد شده... امروز پدرت، چاه هاي عالم را از اشك خونينش سيراب مي كند. فردا تو درياهاي هستي را شرمنده لب هاي تشنه خود خواهي كرد.
زني كه بعد از فاطمه غم خوار فرزندان علي شد، زني كه حيدر كليد خانه خويش را به دست هاي امين او سپرد، ولي خاكساري اش هرگز نگذاشت كه خود را مادر فرزندان زهرا بنامد؛ اين زن، مادر توست. آه عباس! چگونه تو را آموزگار ادب نخوانيم؟ چگونه اسطوره ادب نباشي، حال آنكه مادرت آن بانوي شاعر و اديب تجسم والاي عشق و معرفت و ادب است. شيرزني كه علي به پشتوانه فرزندان غيور او، حسين خويش را به عاشورا سپرد و دلخوش بود كه عشق تنها نمي ماند. تو فرزند اويي. فرزند ام البنين... . فرزند ابوتراب.پس امروز زينب به شوق ميلاد تو سجده شكر مي گزارد و تو را دوست مي دارد، همان گونه كه مادرت را دوست داشته. زينب، از آتيه سرافرازانه تو به خوبي خبر دارد؛ زيرا دامان زني را كه تو را به دنيا آورده است، به نيكي مي شناسد.
اين همه فضيلت و كمال در تو عجيب نيست؛ زيرا دانش و حكمت، ميراث خاندان توست و حكمت الهي از سينه علي در دل تو جاري شده و اين همه فقه و دانش را در تو آفريده. مگر نه اينكه تو برادر زينبي؟ مگر نه اينكه زينب، عقيله بني هاشم است و عقل و دانش هيچ مردي با خرد والاي او هرگز برابري نكرده است. پس تو كه برادر او هستي، چگونه دانشمند زاده نشوي؟
وقتي زينب كنار گهواره تو زانو بزند تا نگاهت كند، زينبي كه تمام عالم پيش پايش به ادب زانو مي زنند؛ وقتي زينب برايت دعا كند؛ وقتي قلب مهربانش روز و شب با تو سخن بگويد و بي قرار ديدار آينده دلاوري تو باشد، تو عباس خواهي شد؛ شير يكه تاز ميدان نبرد و همان تيرپرواز آسمان عشق و معرفت. مردي كه دانش و حكمت او هم تراز رشادت و دلاور و غيرت اوست. مردي كه در لباس جنگ، با دلي رحيم،ياور تمام بني هاشم است.
مردي كه در پس شكوه و هيبت دشمن ستيزش، قلبي به لطافت دريا در سينه نهفته دارد. مردي كه او را حامي بانوان مي نامند؛ حامي زنان بني هاشم...، زنان پرده نشيني كه به دنبال محبوب و مقتدا و امام خويش راهي كربلا مي شوند و ناگاه تمام سختي هاي روزگار يكباره بر سرشان فرود مي آيد. اين زنان دل شكسته تو را دارند عباس. وقتي كه شرم ومهر و حيا نگذارد از لحظه هاي جانكاه عاشورا نزد امامشان شكايت برند، تنها، نگاهي از سوي دل كبوتري تو كافي است تا تسلاي دردهايشان باشد.
كافي است رقيه به سمت تو تنها چشم بدوزد تا بداني كه ديگر تاب تشنگي ندارد. آنگاه زمين و زمان را به هم بدوزي تا چشمه چشمه رود از زير پاي او جاري شود و سيرابش كند. سكينه تنها اگر در دلش نام تو را ببرد، هركجا كه باشي، به سوي او پر مي كشي تا حاجتش را برآوري. در اين ميانه، زينب كه جاي خود دارد. زينب كه تمام عشق توست و تمام عشقش تويي.
دست هايت كو؟ كه دل تنگم براي دست هايت(1)
تمام دنيا دست هايت را مي شناسند. تو را همه با دست هايت مي شناسند. دست هايي كه دستان خداست و از آستين رشادت و شهادت و مهر تو بيرون آمده. همان دست هايي كه دستان پر سخاوت درياست و تمام آب هاي دنيا را شرمنده خويش كرده است. دست هاي تو را نمي شود ناديده گرفت؛ چون دستان خدا فراتر از همه دست هاست. هر كه با دست هاي تو بيعت كند، دستان خدا را در آغوش گرفته...(2)
دست هايت، آيينه دستان پر پينه مردي است كه تمام هستي در دست ولايت اوست. مردي كه ساليان سال نان بينوايان را بر دوش مي گرفت و بر در خانه هاي شان مي برد و سفره هاي شان را نمك گير خويش مي كرد. تو فرزند دست هاي حيدري. مردي كه ذوالفقار را در دست داشت، ولي هرگز دانه جوي را به ستم از دهان موري باز نگرفت. پس از دستان او كه نان آور خاك بود، دست هاي تو آب آور زمين شدند. دستان تو ساقي روزگارند.
دست هايت، بركت عشق را در سفره هاي عاشقان مي نهند. اينك نان و خرما نه، كه از تو آب حيات مي طلبيم، آب مراد... . از تو عافيت مي خواهيم. از دست هاي توانگرت، سعادت مي خواهيم اي مرد! كاش دست هاي تو تمام ابرهاي سياه ستم را از آسمان دنيا فراري دهند. كاش دست هايت به ياري انسان برخيزد و او را وارث صلح و آشتي كند.
خجل از روي ماه
نويسنده:فاطمه بهبهاني
جنت و رضوان و حور و كوثر، همگي آيت و نشانه اي از خوي وي است. او آبشاري است كه از كوهي استوار چون علي، در طبيعتي چون ام البنين جاري شد. در سرشاري از عطش سوخت. قهرمان نهر علقمه كه شمس و قمر از نور جمالش خجل مي شوند، افسانه و اساطير نبود؛ مردي بود كه مثل يك علم هيچ وقت بر زمين نماند.
لقب «اسدالله الغالب» را چون علي بر او نهادند تا دوباره حمله هاي حيدري در ميدان ها تكرار شوند و هنوز بعد از اين همه سال، زير نورمهتاب، چهره اش در زلالي آب مي لرزد؛ گويي تنها بعد از خدا از آب مي ترسد. مردي كه افسانه نيست.
شعر
ساقي فرداي عشق
تكيه برگهواره نوبخت، گاهي مي دهد
آه!حيدر بوسه بر رخسار ماهي مي دهد
كربلا تنها نمي ماند پس از اين مرد راه
او كه جان خويش را خواهي نخواهي مي دهد
آه!اين نوزاد اكنون، ساقي فرداي عشق
دست هاي كوچكش بوي صراحي مي دهد
شانه هايش تاب مشك پاره را دارد... ببين!
زانوانش طاقت غم را گواهي مي دهد...
آب... واي از آب، آن روزي كه پيش چشم او
كودكان را وعده هاي پوچ و واهي مي دهد
او به دريا مي زند... يك دشت در تعقيب او...
چشم هايش دل به تير «كينه خواهي» مي دهد...
زاده ام البنين! روزي نه چندان دور، تو
ابن زهرا مي شوي... قلبم گواهي مي دهد...
كوتاه و گويا
-تمام آب هايي كه شرمنده دست هاي تواند، اشك هاي پدرت هستند كه از دل چاه جوشيده اند.
-تو آن راز رشيدي كه روزي فرات بر لبت آورد.
-با تو، خيمه هاي جوانمردي بي ستون نمي مانند.
-بيعت با دست هاي تو، بيعت با دستان خداست.
-دست هايت كجاست، مي خواهم زير باران بكارم آنها را
تا از متن خاك سبز شوي، تا ببينم دوباره دريا را
-دست هايت را در راه عشق دادي تا آغوشت به قدر تمام دنيا لايتناهي شود.
-درهاي بهشت را دستان تو بر روي ما خواهند گشود.
-از روزي كه تو آمده اي، ديگر هيچ چشمي زيبايي ماه آسمان را باور ندارد.
-خداوند ابتدا تو را آفريد و سپس ماه را شبيه تو... .
-تو ماه، ماه بني هاشمي كه دختر خورشيد
همان نخست پذيرفته بود مادري ات را
-دست هاي تو از همان آغاز تولد، رنگ و بوي ذوالفقار داشتند.
-هنوز كه هنوز است، نماد كربلا، يك جفت دست سرخ است كه از آن سوي تاريخ براي ما دست تكان مي دهد.
-قصيده اي به بلنداي عباس، عباس، تنها در دامن زني كه غزل سراي بي بديل عرب بود، مي توانست سروده شود.
-هلال شعبان چشم دوخته است به بدري كه از خانه علي سرزده.
-امروز، روز ميلاد جوانمردي است.
-تو آمده اي؛ يعني حيدري ديگر متولد شده.
-امروز كه آمده اي، فاطمه نخستين كسي است كه ميلادت را شكر مي گويد. فردا كه مي روي، فاطمه پيش از همه رفتنت را سوگوار مي شود.
-پس از ميلاد تو ديگر هيچ كس دلواپس كربلا نبود.
پي نوشت :
1-حسين منزوي.
2-«مؤمناني كه با تو بيعت كردند، در حقيقت، با خدا بيعت كرده اند. دست خدا بالاتر از دست هاي آنهاست».(فتح:10)
ادامه مطلب
حضرت عباس (ع)؛ آيينه شجاعت و كرم
يكي از معاني اطلس را شجاعت و درندگي نوشته اند و چون عباس (عليه السلام) شجاع بود و از كثرت شجاعت صفوف دشمنان را مي دريد، به ايشان اطلس گفته اند. همچنين شايد به اين سبب به ايشان اطلس مي گفتند كه صورتش، سرخ تيره و بنفش بوده يا صورتش مو نداشته است. جسارت او نيز مي تواند دليل اين نام گذاري باشد.
به او قمر بني هاشم هم مي گفتند؛ چون صورتش مانند ماه درخشان و وجيه المنظر بوده است.(1)
حامي بانوان
سخن زنان و اطفال پس از شهادت عباس (عليه السلام)، نشان دهنده ميزان تلاش و فداكاري هاي آن بزرگوار در اين باره است. سيد جعفر حلي در قصيده اي زيبا، بدين لقب اشاره مي كند. او عباس را برتر از ربيعه-اولين كسي كه بدين لقب شهرت يافت- مي داند و مي فرمايد:
حامي بانوان كجا، ربيعه كجا
پدر او علي كجا و مكرم (پدر ربيعه) كجا؟
لقبش را نمي گيريم
نماي اول (سال 43 هجري)
نماي دوم
نماي سوم
نماي چهارم
نماي پنجم
پي نوشت :
1-محمد علي نورايي،سقاي تشنگان كربلا، صص62 و 63
2-احمد لقماني، سپهسالار عشق، قم، انتشارات بهشت بينش، 1382، چ2.
3-حسين بدرالدين ، قمر بني هاشم؛ ظهور عشق اعلي، تهران، انتشارات مهتاب، 1382، چ2.
4-نك:سپهسالار عشق.
ادامه مطلب
اسوه ي ايثا
امام جانبازان
او امام جانبازان نيز هست. هرگز از مرگ نهراسيد و همواره مشتاق شهادت بود و بلاهاي كوچك و بزرگ را به جان ميخريد. «لَيلَةالمَبيت» يكي از صحنههاي درخشان جانبازي اوست. اميرالمؤمنين عليهالسلام بارها جان رسولاكرم صلياللهعليهوآلهوسلم را از خطر تهديد بتپرستان نجات داد و اسلام را حيات دوباره بخشيد. اين گوشهاي از جانبازيهاي علي عليهالسلام در راه اسلام و ياري پيامبر بود.
جانبازي در قرآن
جانبازان در كلام روح خدا
رهبر جانبازان
جانبازان در كلام رهبر
«جانبازان، سوابق درخشان خود در ميدان جنگ و نيز مُهر و نشاني را كه از جنگ تحميلي بر جسم خود به يادگار دارند، هرگز نبايد از تاريخ پرشكوه دفاع مقدّس ملّت ايران منقطع كنند؛ بلكه آن را به مانند ثروتي عظيم براي خود نگهدارند. جانبازان، يادگار آزمايشهاي بزرگ ملي محسوب ميشوند و ملّت ايران بايد براي هميشه به آنان به عنوان الگوهاي مقاومت ارج نهند و آنان را گرامي بدارند».
عمّارهاي انقلاب
روح جانبازي بزرگترين سدّ راه دشمنان
بهترين الگو براي جوانان
«جانبازان قدرتهاي بسياري را كه خداوند متعال در روح و جسم انسان به وديعه نهاده است به كار گرفتند و در ميدان علم، مديريت و ورزش، و نيز در بسياري از مسايل دين و دنيا شگفتي آفريدند. بنابراين جوانان ايران در هر عرصه و رشتهاي كه وارد ميشوند بايد از جانبازان درس بگيرند و آنان را الگو و سرمشق خود قرار دهند».
مجاهدان نمونه
سرمايه جانبازان
يادگار دوست
از دوست به يادگار دردي دارم
كآن درد به صد هزار درمان ندهم
همسران نمونه
حضور در صحنه
رسالت جانبازان
پيشتازان عرصه فرهنگ
وظيفه جامعه در قبال جانبازان
از جانبازي تا شهادت
منتظران وصل
جانبازان در كلام سيد شهيدان اهل قلم
رسم جانبازي
طيّ راه عاشقي آسان كنند
گر بُود هفتاد وادي پيش پاي
پاي كوبان عزم آن ميدان كنند
رسم جانبازي به راه دلبران
تا چه باشد سرسپاران آن كنند
يك ره از حرز ولا جوشن خرند
يك ره از جنس وفا خَفتان كنند
سر به كف گيرند در ناورد عشق
جان فداي آن اميد جان كنند
هرزمان خواهند جاني تا مگر
در مناي يار خود قربان كنند
پرشكسته جان به كف تا كوي عشق
ره شناسان رهروي زين سان كنند
منبع: سايت حوزه
ادامه مطلب